تبليغاتX
✿●•٠·نوجوان•٠·✿

مردفقیری پسر خردسالی داشت . روزی به او گفت :بیا امروز قدری میوه از باغی سرقت کنیم .پسر خردسال با نارضایتی با پدر به راه افتاد. وقتی به باغ رسیدند پدر به فرزندش گفت :تو در این جا نگهبان باش واگر کسی آمد زود مرا خبر کن تا کسی ما را در حال دزدی نبیند ومشغول چیدن میوه از درخت مردم شد. :لحظه ای بعد پسر فریاد زد :یک نفر ما را می بیند ! پدر با ترس وعجله از درخت پایین آمد وپرسید چه کسی ؟ کجاست؟

پسر زیرک گفت :همان خدایی که از همه چیز آگاه است وهمه چیز را می بیند ! پدر از گفتار نیکوی فرزند شرمنده شد وبعد از آن دزدی نکرد.


برچسب‌ها: داستان پدر وپسر
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:18  توسط آریانا  | 
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.

برچسب‌ها: تصمیم قاطع, مدير, پيتزا فروشي, حکایت, جوان
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:56  توسط آریانا  | 
مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.
مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.

برچسب‌ها: ایمیل, عاقبت ایمیل, آبدارچی, مردبیکار, ثروتمند, پولدار, شرکت مایکروسافت, هیات مدیره, بیمه عمر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:31  توسط آریانا  | 

یاد دوران کودکی بخیر




بابالنگ دراز


سندباد


وروجک و آقای نجار


لینچان


چوبین

کوچیک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم حالا که بزرگیم چه دلتنگیم. بچه بودیم از آسمون بارون میومد بزرگ که شدیم از چشمهامون. بچه بودیم توی جمع گریه میکردیم بزرگ شدیم توی خلوت.بچه بودیم همه رو 10تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی را هیچی بعضی هارو کم و بعضی هارو بی نهایت.بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود اما حالا چی؟ کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه.بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم... 

ای کاش با همون صفت های خوب و پاک بچگی بزرگ میشدیم.



کارتون کوه تاراک

دور دنیا در 80 روز

زی زی گولو :

بچه های کوه تاراک :

یوپ یوپ















برچسب‌ها: یاد دوران کودکی بخیر, یوپ یوپ, سندباد, بچه های کوه تاراک, زی زی گولو, وروجک و آقای نجار, لینچان, چوبین, دور دنیا در 80 روز آرزو, lمجید, کارتون کوه تاراک
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 2:20  توسط آریانا  |